دختر عزیزم که بی منت به من وبابايي میخندی دیروز یه عالمه ازت عکس های خوشگل گرفتم .همه دنیامی .همه عمرمی .دلت میخواد یه ثانیه هم تنهات نذارم . اما تو ديگه بزرگ شدي الان درست يكسال و چهار ماه قشنگه كه پيش مايي اما اندازه يه دنيا توي دل هممون با شيرين كاريهات جا باز كردي . دست و پا شكسته حرف مي زني . يه ماماني ميگي كه هر چي قند توي دنياست ته دلم اب ميشه و با تمام وجود ميگم جونم 

بعضي روزهابعد ازظهرها باهم روي بالكن آب بازي ميكنيم و اين بهترين سرگرميت توي خونه است . بعضي روزها هم با بابايي ميري پارك و من هم توي خونه به كارهاي خونه و گاهي هم به كارهاي شخصي ام مي رسم . عزيز دلم بابا خيلي دوستت داره و همش به فكرته نمیدونی وقتی تو بغلش ولو میشی چه لذتی میبره
روزی صد بار به صد دلیل مختلف میگيم خدایا شکرت.چه دخترعسلی داريم از همه مهتر سالمه

اما بعضی وقتها کارهای خطرناکی میکنی و از مبل بالا میری و روی سه چرخه ات میایستی و میری روي میزهای شیشه ای و ...کلی کارهای خطر آفرین دیگه و ما خیلی نگرانتیم و همش به پرستارت سفارشتو میکنیم .
وسایل کشوی کابینتها رو در میاری و میبری توی کابینتهای دیگه میزای و وسایل خونه رو جابجا می کنی و دلت می خواد دکوراسیون همه خونه رو عوض کنی . اما تا حالا نشده که ریخت و پاشهای تور رو جمع کنم چون خودت هر چی بریزی تا بگم جمع کن و ببر سر جاش بزار فورا میبری و همون جا میزاری ...
اينم چند تا عكس از دخملم:





