حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد ، من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد ، من زرد مي شوم
چشمان سبزت كه از كوچه عبور مي كند ، عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند ، غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو ، من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را ، به عادتي كه ارث برده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم ، هنوز و هميشه دوستت مي دارم
از ارتفاع عشق به چشمان تو و دخترمان بوسه می زنم
و از تو متشکرم 
برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.
برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.
برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.
برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.
برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی. 
همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.
مگر انسان از يک بهار، يک تابستان، يک پاييز و يک زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل دلنشين پرخاطره خوش خاطره آرزو دارد؟



