سلام جیجر مامانی چطوریایی؟
چند روزه که پرستارت به علت بیماری (سردرد میگرنی و معده درد و ... ) دیگه نمی تونه بیاد پیشت
و این روزها مهمون خونه مامانی
و بعضی روزها که خاله جون مدرسه نداره خونه خاله جون
هستی . خیلی سخته چون مجبورم صبح از خواب نازنازیت بیدارت کنم ، همین که بغلت می کنم فورا بیدار میشی البته از اینکه بیدار شدی خیلی خوشحالی و با چشمهای کنجکاوت از توی ماشین می خوای همه دنیا رو کشف کنی . قربونش بشم من
این چند روزه اینقدر مامانی با شما سرو کله زده و بازی کرده که کلی بازی یاد گرفتی : دست می زنی
، نی ناش نی ناش می کنی
، مکعب های رنگی رو به هم دیگه می زنی و صدا می کنه و تو خوشت می یاد ، پشت سینی می زنی و مامانی نی ناش می کنه .از بازی دالی موشه هم خیلی خوشت میاد
و از خنده قش می کنی . 

دیروز هم پیش خاله جون بودی وقتی اومدم خیلی ازت تعریف کرد و همش می گفت چه بچه باهوش و زرنگ و آرام و ... و من همینطور به داشتن تو افتخار می کردممم
و باز افتخار می کردممم 
دیشب حدود ساعت ۴ شب بود که دیدم داری توی خواب نق میزنی و بی تابی میکنی وقتی بهت دست زدم دیدم وای خدای من چقدر تب داری فورا بابایی رو بیدار کردم و برات قطره تب بر و دستمال خیس آورد برای پایین آوردن تبت . آخه دیشب افتتاحیه آژانس هوایی عمو یاسی(شوشوی خاله جون آیدا) بود و همگی بعد از مراسم رفتیم سینما (که خیلی هم خوش گذشت )اما مثل اینکه شما اونجا سرما خوردی. وقتی شما مریض میشی خیلی احساس گناه می کنم.
آخه من خیلی دوستت دارم 


