تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
شبهای جمعه
شب جمعه که میشه پر از حس رفتنم و دیدار و پرکشیدن ... .

از دور می آیم

اما سرد

پائیز از سردی ام یخ می کند

آمده ام، اما

لباس هایم

خیس از دلتنگی

مامان ؛ سایه ات دیگر نفس نمی کشد

حتی ماه چشم هایت

نورافشان نیست

مامان ؛ایستاده ای کنارم می دانم ، اما

فاصله‌ی ما بیش از همیشه

دورتر از اقیانوس و آسمان...

 

مامان وقتی میام پیشت دیگه دلم نمی خواد برگردم چرا نمی ذارن که پیشت بمونم . آخه خونه مامانم اینجاست !!!! دم غروب که میشه می گن بلند شین و برید... آخه مامان همه تازه این موقع میرن خونه ماماناشون  شب جمعه است پس من کجا برم این دم غروبی ؟؟؟؟توی این غروب دلگیر بدون تو نمیدونی و هیچکس نمیدونه که چی می کشم ... .

و باز دوباره بلاجبار پا میشم و با دلی شکسته به سوی خونه ام راهی میشم و در ذهنم تمام خاطرات شیرینت رو مرور میکنم و جای خالیت که خیلی عذابم میده رو بیش از پیش خالی می گذارم و بر می گردم اما تنها تر از همیشه ...

  

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 28 آبان1388 و ساعت
لالایی صبر

تقدیم به پدر دلشکسته ام ، برادرهای عزیزم  و خواهرهای مهربانم  تا در غم عزیزمان صبوری کنند و بس ...

لالایی صبر

با من بگو ، از ازدحام ماندن درد

بی تابی نبض نفس افتادن درد

با من بگو از بی دلی ، شور نماندن

با من بگو ، از گریه های هر شب سرد

از زمهریر کوچه های خسته ی درد

با من بگو ، با من بخوان لالایی صبر

تعبیر بی پایان رفتن در دل ابر

آه ، آخرین فصل فراموشی رسیده

بغضی ، به رنگ عشق در جانم تنیده

با من بگو ، از ازدحام ماندن درد

این اخرین حرف نگفته در دل سرد

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت
دلتنگی

مامان جونم : لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بدانی چقدرجایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد

لمس کن گونه هایم را که خيس اشک است و پُر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که میداني من چگونه عاشقت هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...

که چقدرررررررررسخت و ناباورانه است ....

مدتهاست که در وبلاگ شاد کودکم غم نداشتن مادرم بیداد می کند و هیچکس ،و در مخیله هیچکس حتی نمگنجد که در دلم و ذهنم چه میکشم و چطور روز و شب مادرم را فریاد میکشم .

پانیا دخترم ، چه روزها و شبهایی که بخاطر غمگین نشدنت بغض بی مادریم را در گلو خفه کردم تا تو عزیز دلم آزرده نشوی و چه اشکهایی که پشت به تو و دور از چشم تو ریختم تا تو نگران نشوی چون تو بیش از پیش حساس شدی و همه چیز را درک می کنی عزیزم

اما هر دوی  ما تکیه گاه خوبی را از دست دادیم ... . این روزها باباجون بجایی مامانی برات نقاشی میکشه و بهت بیش از پیش محبت میکنه تا جای خالی مامانی رو برات پر کنه ، اینو بدون که حتی صدای جیغ و گریه هات آوای زندگی برای باباجونه چون یاد مامانی میفته و همش میگه چقدر مامانت پانیا رو دوست داشت ... .

بابا جون روزها و شبهای سختی رو بدون مامانی میگذرونه و بخاطر بچه هاش  دم نمی زنه اما تمام این روزهای سخت و طاقت فرسا رو توی چین و چروکها و شیارهای رو صورتش می تونی ببینی ...و همین ما رو می ترسونه که نکنه نتونه تحمل کنه  نکنه اون هم مثل مامانی یادش بره که چقدر بهش احتیاج داریم و ...

پانیا هر دختری مادرش میشه براش بال و پرش ، دنیایی داره هر دختری با مادرش ...

گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من
می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من
می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من
تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد
یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد
یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت
در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم
می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم
می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من
لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت


|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت
مامان چرا خوابیدی
مادر بی تو تنها وغریبم
اتاق خالیم بی توچه سرده
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر

 

تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم نمی دانی چه غمگینند . چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو ،نمی دانم چه خواهد شد ... پرازدلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی ؟ که من بی تو هزار بار در هر لحظه می میرم..................................................

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت
چهل روز گذشت

چهل شب چشم من با گریه خو کرد                   

                                                                 چه شبها با تو بودن آرزو کرد

چهل شب تا سحر نقش خیالت

                                                                کنار من نشست و گفتگو کرد

چهل غروب غم انگیز سپری شد بدون حضور تو ...... بدون لمس دستان تو ........ بدون شنیدن صدای تو ............. هر لحظه چشمانم به در.......هر لحظه گوشم به صدای زنگ  ........هر لحظه ارزویم این بود که کسی مرا از خواب بیدار کند ..... هر لحظه سیمای دلنشینت رو در ذهنم مجسم میکردم و منتظر شنیدن صدایت بودم ........ چهل روز با خیال آمدنت روزها  وشبها را سپری کردم ...... روزها از پی هم امدند و رفتند اما تو نیامدی ...... گفته بودی میروم و رفتی اما باور نداشتم ......... چهل روز برایم به اندازه چهل سال گذشت ........ همه فهمیدند  وبه من فهماندند که دگر مادرت نخواهد امد ولی من  همچنان به انتظارت لحظه ها را شماره میکرد م ......  تا به این لحظه باور نداشتم که دیگر نیستی ......... هر کسی تسلیت گفت پذیرا شدم اما نه از ته دل ....... با خود میگفتم مگر میشود مادر برود آنهم بدونه خداحافظی ....... منتظر صدایت بودم که صدایم کنی ............ دخترمممممممممممممممممممم  خدانگهدار .................... اما اینک من .....اینجا .....تنها ......... و در سکوتی مه آلود در حسرت دوباره شنیدن صدای تو میسوزم و  سر بر بالین حسرت به خواب میروم ...

 

 خیلی زود بود مامانی من.......خدایا صبرم بده ...خدایا خیلی بی طاقتم ..........نمی تونم باور کنم مادرم نیست .........هر بار که تلفن زنگ میزنه فکر میکنم مامانمه ......... ولی ....................... کجا برم ؟ چطوری صداشو بشنوم ؟ نمی خوام گریه کنم ........اصلا چرا باید گریه کنم ؟ .......... مگه مادرم مرده ؟ نه نمرده ............ من که باور نمیکنم .........................خدایا از من چه انتظاری داری  ................ چطوری باور کنم چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

 صحنه پیوسته بجاست

 خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت