مامان جونم : لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بدانی چقدرجایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشک است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که میداني من چگونه عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن ...
که چقدرررررررررسخت و ناباورانه است ....
مدتهاست که در وبلاگ شاد کودکم غم نداشتن مادرم بیداد می کند و هیچکس ،و در مخیله هیچکس حتی نمگنجد که در دلم و ذهنم چه میکشم و چطور روز و شب مادرم را فریاد میکشم .
پانیا دخترم ، چه روزها و شبهایی که بخاطر غمگین نشدنت بغض بی مادریم را در گلو خفه کردم تا تو عزیز دلم آزرده نشوی و چه اشکهایی که پشت به تو و دور از چشم تو ریختم تا تو نگران نشوی چون تو بیش از پیش حساس شدی و همه چیز را درک می کنی عزیزم
اما هر دوی ما تکیه گاه خوبی را از دست دادیم ... . این روزها باباجون بجایی مامانی برات نقاشی میکشه و بهت بیش از پیش محبت میکنه تا جای خالی مامانی رو برات پر کنه ، اینو بدون که حتی صدای جیغ و گریه هات آوای زندگی برای باباجونه چون یاد مامانی میفته و همش میگه چقدر مامانت پانیا رو دوست داشت ... .
بابا جون روزها و شبهای سختی رو بدون مامانی میگذرونه و بخاطر بچه هاش دم نمی زنه اما تمام این روزهای سخت و طاقت فرسا رو توی چین و چروکها و شیارهای رو صورتش می تونی ببینی ...و همین ما رو می ترسونه که نکنه نتونه تحمل کنه نکنه اون هم مثل مامانی یادش بره که چقدر بهش احتیاج داریم و ...
پانیا هر دختری مادرش میشه براش بال و پرش ، دنیایی داره هر دختری با مادرش ...
گویند که می نمود هر شب ، تا وقت سحر نظاره من
می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من
می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من
تا خواب به دیده ام نشیند، شبها بر گاهواره من، بیدار نشست و خفتن آموخت
او داشت نهان به سینه خود، تنها به جهان دلی که آزرد
خود راحت خویشتن فدا کرد ، در راحت من بسی جفا برد
یک شب به نوازشم در آغوش ، تا شهر غریب قصه ها برد
یک روز به راه زندگانی، دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت
در خلوت شام تیره من، او بود و فروغ آشیانم
می داد ز شیر و شیره جان ، قوت من و قوت روانم
می ریخت سرشک غم ز دیده ، چون آب بر آتش روانم
تا باز کنم حکایت دل ، یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
در پهنه آسمان هستی ، او بود یگانه کوکب من
لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 21 آبان1388 و ساعت