تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
موش موشکم مریضه

فرو می بارد از چشم تر من                                                     ستاره در شب بی اختر من

در این دنیای وانفسا خدایا                                                       ترحم کن به حال دختر من

 سلام موشموشک :

چهار روزه که پانیا کوچولوی ما مریض شده و خیلی بد حاله  خیلی ناراحتم و اصلا حوصله ندارم برای همین دیروز مرخصی گرفتم که پیشش باشم  . امروز هم انقدر فکرم مشغول بوده و کسل بودم که صبح داشتم می رفتم  اداره ، برای اولین بار تصادف کردم البته خدارو شکر ماشینه طوریش نشد اما خیلی ترسیدم . راننده ماشین مقابل اومد پایین و یه نگاه غضبناکی به من کرد و یه نگاه  ترحم آمیزی به ماشینش کرد وقتی دید که طوری نشده نمی دونم یه چیزی گفت و رفت من که نفهمیدم چی گفت چون شیشه های ماشین بالا بود و مثل اینکه اصلا دلم نمی خواست بشنوم فقط  بدون هیچ حرکتی نشسته بودم پشت فرمون ، اصلا نمی دونم چم شده بود که حتی سرم رو به نشانه عذر خواهی تکان ندادم احساس می کنم که خیلی بی نزاکتی کردم . اخه من همیشه از خود تصادف نمی ترسم بیشتر ازعلافی اون و از همه مهمتر از اینکه دورو بریها که رد می شن و تصادف رو می بینند بگن نگاه کن باز هم یه راننده خانم . از این حرف متنفففففرم .

تعریف از خود : البته به گفته اطرافیان من رانندگی مردونه و شجاعانه ای دارم  .

خلاصه از همه مهمتر اینکه اصلا تب پانیا قطع نمیشه ، فقط هر از چند  گاهی کمی پایین می یاد . توی این چهار روزچند تا دکتر بردمش از بهترین دکترهای مشهدند (دکتر پراگمی ، دکتر یوسفی ، دکتر شاه فرهت ) اما هنوز که خوب نشده تازه همگی پیش بینی کرده بودند که بدنش می ریزه بیرون و از دیرزو بعد از ظهر بدنش شروع به بیرون ریختن کرده و مثل لکه های قرمز(شبیه به سرخک) چند شبه که نه پانیا خواب داره نه من همش شبا توی خواب ناله می زنه و گریه میکنه

 دارم ازززززز غصصصصصصصصصصه میمییییییییییییییرم  خداااااااااااااااایا

پانیای ناز مامانی قول بده که خوب غذاهاتو بخوری و زوده زود خوب بشی آخه منو بابایی خیلی دوستت داریم  اندازه آسمونها و زمین و...  

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت
بخاطر پرستار بی مسئولیت

سلام جیجر مامانی چطوریایی؟

چند روزه که پرستارت به علت بیماری (سردرد میگرنی و معده درد و ... ) دیگه نمی تونه بیاد پیشت و این روزها مهمون خونه مامانی و بعضی روزها که خاله جون مدرسه نداره خونه خاله جون Hippieهستی . خیلی سخته چون مجبورم صبح از خواب نازنازیت بیدارت کنم ، همین که بغلت می کنم فورا بیدار میشی البته از اینکه بیدار شدی خیلی خوشحالی و با چشمهای کنجکاوت از توی ماشین می خوای همه دنیا رو کشف کنی . قربونش بشم من

این چند روزه اینقدر مامانی با شما سرو کله  زده و بازی کرده که کلی بازی یاد گرفتی : دست می زنی ، نی ناش نی ناش می کنی ، مکعب های رنگی رو به هم دیگه می زنی و صدا می کنه و تو خوشت می یاد ، پشت سینی می زنی و مامانی نی ناش می کنه .از بازی دالی موشه هم خیلی خوشت میاد و از خنده قش می کنی .

دیروز هم پیش خاله جون بودی  وقتی اومدم خیلی ازت تعریف کرد و همش می گفت چه بچه باهوش و زرنگ و آرام و ... و من همینطور به داشتن تو افتخار می کردممم و باز افتخار می کردممم 

 

دیشب حدود ساعت ۴ شب بود که دیدم داری توی خواب نق میزنی و بی تابی میکنی وقتی بهت دست زدم دیدم وای خدای من چقدر تب داری فورا بابایی رو بیدار کردم و برات قطره تب بر و دستمال خیس آورد برای پایین آوردن تبت . آخه دیشب افتتاحیه آژانس هوایی عمو یاسی(شوشوی خاله جون آیدا) بود و همگی بعد از مراسم رفتیم سینما (که خیلی هم خوش گذشت )اما مثل اینکه شما اونجا سرما خوردی. وقتی شما مریض میشی خیلی احساس گناه می کنم.آخه من خیلی دوستت دارم

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 25 مهر1387 و ساعت
روزهای سخت
تو پر از زندگی هستی                 می ریزی خون توی رگهام
 
سلام کوچولو ی ناناز مامانی . الان دو هفته ای هست که من اومدم سر کار و شما توی خونه با پرستارت تنهایی اما خیلی نگرانتم اونقدر که روزی چندین بار زنگ می زنم خونه البته روزهای اول مامانی هم می یومد تا با پرستارت غریبی نکنی ، خدارا شکر توی این مدت با پرستارت آشنا شدی و با اون خوبی . اما چه کنم با تمام این اوصاف همه فکر و ذهنم توی خونه است . روزهای اول شروع به کارم خیلی برام زجر آور بود . شش ماه تمام شاهد ذره ذره بزرگ شدنت بودم با تو و درکنار تو ، تو رشد می کردی و من می بالیدم ، هر روز صبح تا چشات و باز می کردی منو میدی و با خندهات هر چی قند توی دنیا بود توی دلم آب می کردی اما این روزها دور از تو خیلی به من سخت می گذره
 و تواصعو بالحق و تواصعو بالصبر
 تو  قشنگترین بهونه برای تلاش من هستی گل همیشه بهارم دوستت دارم صبور باش و صبوری کن و بساز با نبودنم بساز با داشتنی هایت بساز با دایه ات بساز جان مادر
 
خدایا دخترم رو یکی یکدونه ام رو به تو می سپارم تو خودت حامی و پناه او باش و به من هم تحمل این ساعات دوری از او را عطا کن .
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 14 مهر1387 و ساعت
ما اومدیم
 سلام ما اومدیم  ، و از این همه اظهار لطف همه شما سپاسگذاریم

                               

                                   ایشون پانیا دختر ناناز مامانی (دو ماهگی)                                        

                                  

البته پانیا در حال حاضر ۶ ماهشه بعدا عکسهای کاملتری رو میزارم .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت