فرو می بارد از چشم تر من ستاره در شب بی اختر من
در این دنیای وانفسا خدایا ترحم کن به حال دختر من
سلام موشموشک : 
چهار روزه که پانیا کوچولوی ما مریض شده و خیلی بد حاله خیلی ناراحتم
و اصلا حوصله ندارم برای همین دیروز مرخصی گرفتم که پیشش باشم
. امروز هم انقدر فکرم مشغول بوده و کسل بودم که صبح داشتم می رفتم اداره ، برای اولین بار تصادف کردم
البته خدارو شکر ماشینه طوریش نشد اما خیلی ترسیدم
. راننده ماشین مقابل اومد پایین و یه نگاه غضبناکی به من کرد
و یه نگاه ترحم آمیزی به ماشینش کرد
وقتی دید که طوری نشده نمی دونم یه چیزی گفت و رفت من که نفهمیدم چی گفت چون شیشه های ماشین بالا بود و مثل اینکه اصلا دلم نمی خواست بشنوم فقط بدون هیچ حرکتی نشسته بودم پشت فرمون ، اصلا نمی دونم چم شده بود
که حتی سرم رو به نشانه عذر خواهی تکان ندادم احساس می کنم که خیلی بی نزاکتی کردم . اخه من همیشه از خود تصادف نمی ترسم بیشتر ازعلافی اون و از همه مهمتر از اینکه دورو بریها که رد می شن و تصادف رو می بینند بگن نگاه کن باز هم یه راننده خانم . از این حرف متنفففففرم . 
تعریف از خود : البته به گفته اطرافیان من رانندگی مردونه و شجاعانه ای دارم . 
خلاصه از همه مهمتر اینکه اصلا تب پانیا قطع نمیشه ، فقط هر از چند گاهی کمی پایین می یاد . توی این چهار روزچند تا دکتر بردمش از بهترین دکترهای مشهدند (دکتر پراگمی ، دکتر یوسفی ، دکتر شاه فرهت ) اما هنوز که خوب نشده تازه همگی پیش بینی کرده بودند که بدنش می ریزه بیرون و از دیرزو بعد از ظهر بدنش شروع به بیرون ریختن کرده و مثل لکه های قرمز(شبیه به سرخک) چند شبه که نه پانیا خواب داره نه من همش شبا توی خواب ناله می زنه و گریه میکنه
دارم ازززززز غصصصصصصصصصصه میمییییییییییییییرم خداااااااااااااااایا
پانیای ناز مامانی قول بده که خوب غذاهاتو بخوری و زوده زود خوب بشی آخه منو بابایی خیلی دوستت داریم اندازه آسمونها و زمین و... 



و بعضی روزها که خاله جون مدرسه نداره خونه خاله جون
، نی ناش نی ناش می کنی
و از خنده قش می کنی . 

و باز افتخار می کردممم 
آخه من خیلی دوستت دارم 
اما خیلی نگرانتم اونقدر که روزی چندین بار زنگ می زنم خونه البته روزهای اول مامانی هم می یومد تا با پرستارت غریبی نکنی ، خدارا شکر توی این مدت با پرستارت آشنا شدی و با اون خوبی . اما چه کنم با تمام این اوصاف همه فکر و ذهنم توی خونه است . روزهای اول شروع به کارم خیلی برام زجر آور بود . شش ماه تمام شاهد ذره ذره بزرگ شدنت بودم با تو و درکنار تو ، تو رشد می کردی و من می بالیدم ، هر روز صبح تا چشات و باز می کردی منو میدی و با خندهات هر چی قند توی دنیا بود توی دلم آب می کردی
اما این روزها دور از تو خیلی به من سخت می گذره

، و از این همه اظهار لطف همه شما سپاسگذاریم

