تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
نی نی به دنیا اوووووومد

دلها به شوق تو می تپند ، چشمها به نور تو روشن می شوند ، تو را به حکمت و عظمت و زیبایی و قدرتت قسم ، لحظات دخترم را مزین به شادی و سرور و ستایش یگانگی ات کن .

 چرا مستجاب نمی شوی        ببار ، ببار که باز باورت کنم       برای دیدنت لحظه شماری میکنم

شب قبل از تولد پانیا شب خیلی سختی بود ؛پر از استرس،ترس از فردا  ، ترس از تولد زودتر از موعد ، اما برعکس من ، پانیا خیلی آرام و ساکت اون شب را تا صبح سپری کرد مثل اینکه اصلا خیال بیرون اومدن نداشت (البته حق هم داشت هنوز تا زمان تولد واقعی اش ۲۰روز مانده بود)اون شب تنها نجواهای عاشقانه با معبودم منو آروم می کرد .

شبی ازپشت یک تنهایی غمناک و بارانی                تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

                   تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ... 

همیشه اون چیزی که میشنوی و یا حتی می بینی با اون چیزی که لمس میکنی خیلی فرق داره ، این بار این من بودم که لمس می کردم ، این من بودم که تجربه میکردم این من بودم که درد می کشیدم و با تمام قدرت می رفتم تا او را زمزمه کنم و می دانستم زود تمام می شود مثل تمام تجربه ها مثل تمام دردها و چیزی که می ماند نزول یک فرشته ، طعم شیرین یک وصال و جلوه مظاهر خداوندی بود .

آن روز تورا می ساختم از پاره های تنم                          تو را واژه واژه از اعماق دلم می ساختم

      تو ذره ذره ظهور میکردی                                                من تکه تکه زوال می یافتم

روز دوم فروردین ماه در بیمارستان بنت الهدی بستری شدم و بعد ازظهر روز سوم فروردین ماه ساعت ۴یک فرشته کوچولو با صدای گریه قشنگش از توی دلم بیرون اومد و رفت توی قلبم

فردای اون روز یعنی ۴ فروردین ماه مرخص شدم و به همراه بابای پرنیا و مامانی رفتیم خونه . (البته مامانی خیلی خیلی برام زحمت کشید پا به پای من و حتی جلوتر از من همه جا بود و مواظب ما بود . دلم می خواد بدونه که همیشه دوستش داشتم و دارم انقدر که نمی تونم حتی خستگی شو ببینم ) توی خونه خاله جون عفت و خاله جون لیلا و ملیکا منتظر ما بودند و  با اسپند از ما استقبال کردن. و تا شب همه خاله ها و دایی ها و عمه ها به دیدنمون اومدن یه حس غریبی داشتم دلم میخواد روزها و ماه های آینده از دور که به این روزها نگاه کردم اون احساس زیبا را بیان کنم همکنون قادر به بیان احساساتم نیستم

خدا رو شکر پرنیا زردی زیادی نداشت و بعد از چند روز برطرف شد ،خیلی بچه آروم و ساکتی بود اصلا گریه نمی کرد ، از ابتدا هم خوب شیر میخورد و همینطور داشت وزن می گرفت طوری که تا ۱۵ روزگی ۴۰۰/۱ اضافه کرده بود و دکتر علت دل درد هاشو پرخوری می دونست . ۷ روزگی نافش افتاد و ۱۰ روزگی مامانی بردش حمام و باباجون و دایی جون رضا توی گوشش اذان گفتند .

امروز فرشته هاي خدا پايين آمدند تا گونه هاي لطيفت را ببوسند.

امروز عنوان مادري بر سينه من حك شد .

امروز حس و عاطفه پدري در وجود و مهرباني پدرت شكوفا شد.

امروز نفسي تازه را در اين دنيا خواهي كشيد.

امروز شيره جانم را به تو هديه  كردم و اشك شوق را به پاكي وجودت تقديم .

امروز  لبريز از ذوق و هيجان هستم.

امروز وجودي را كه نيمي از من و نيمي پدرت هست را با لطف خداي بزرگ لمس  كردم.

امروز  آهنگ زندگي،صداي حيات،نواي بودنت را  شنيدم ،آهنگي متفاوت تر از هر بودني.

فردا چشمان پاك و معصومت خواب را از چشمان من و پدرت مي دزدد.

فردا سرنوشت مارا با تو مي آميزد و گره ميزند با لطف و موهبت خدا.

فردا براي تو تلاش خواهيم كرد.

امروز لبخند خدا نصيبم  شد.

امروز  با تو كامل تر شدم.

 چقدر ازبودن کنار تو لذت می برم

شنبه - سوم فروردین ماه ۱۳۸۷ (۲۲ مارس ۲۰۰۸- چهاردهم ربیع الاول ۱۴۲۹ هجری قمری )-  ساعت ۴ بعدازظهر - وزن ۱۰۰/۳ - قد ۵۰سانت

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت