تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من یک مادر هستم
من یک مادر هستم
مادرم تکه ای از خداست

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

                                   

مادرم، قشنگ ‌تر از حضور تو در هيچ جايي از كره خاكي نديده و نخواهم ديد.  حضور تو آشيانه گرم كودكي و آرامش دوران جواني ‌ام است، مادرم نگاه مهربان اما بي ‌فروغت كه زيبا ترين چراغ زندگانيم است را دوست دارم. دلم مي‌ گيرد، آن زماني كه براي برخاستن از زمين ياري مي ‌طلبي يا آن زماني كه موهاي سپيدت بر روي پيشنايي‌ ات خودنمايي مي ‌كند.  خطهاي زيبا و مهربان زير چشمانت غم را بر دل جوانم مهمان مي ‌كند، غمي كه گاه نشان از جدايي دارد.  تو ياري ‌گر ديروزم بودي و دستان ناتوان، ظريف و كوچكم را در دستان گرمت مي ‌فشردي و بي ‌ريا و بي ‌هيچ چشم داشتي تمام وجودت را نثارم مي‌ كردي تا فقط، بخندم .

وجود مقدس و الهي ‌ات را غبار پيري و ناتواني فرا گرفته اما باز نگاهت همان نگاه و دستانت همان دستان مهربان ديروز است.  با چه زباني تو را وصف كنم، از کجاها سخن گويم، كه خود سراسر عشق، محبت و مهرباني هستي. مادر وجودم را از محبت سيراب كردي، مرا پروراندي، عشق و ايثار و محبت را چون ذراتي در نهادم روياندي، و در راه رشد و تعالي ‌ام شكستي و به شكستنت افتخار كردي.  قد خميده‌ ات نشان از سال‌ ها رنج و محنت دارد، رنج و محنت ‌هايي كه حال براي تو پيري و فرسودگي به ارمغان آورده است.  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم

سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم 

مامان خوبم خيليييييييييييييييييييييييييي دوستت دارم

مخصوصا حالا كه خودم يه ني ني دارم و بيشتر مي فهمم چقدر برام زحمت كشيدي ...

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 27 خرداد1388 و ساعت
پانیای من عشق منه

سلام اين روزها خيلي مشغله كاري دارم و سرم بي اندازه شلوغه با مسئوليتهاي سنگين وحساسي كه توي اداره به من محول شده دارم از پا در ميام . اما شيرينه مي دونم مثل هميشه از پسش بر ميام مطمئنم .

پانياي من داره هر روز بزرگتر و شيرين تر ميشه و من با وجود او به زندگي اميدوارتر ميشم با هر خندش دري برام باز ميشه و با هر بوسه آبدار و جانانه اش شوقي در وجودم موج مي زنه و اينه كه به اين دنيا و متعلقاتش بيشتر وابسته ميشم و مي دونم اصلا خوب نيست اما بخاطر پانياي عزيزم دوست دارم باشم و ببينم و زندگي كنم .

دختر ناناز ماماني حالا همه اعضاي بدنش رو ميشناسه و هر كدام رو كه صدا ميزني نشون ميده . صداي شير رو خوب بلده و مدام دنبالت مي كنه تا بخورتت . وقتي هم كه خيلي دوستت داره با دستش مدل اسلحه كيو كيو ميكنه و تو ناچاري كه بميري .

عاشق راه رفتن بر خلاف جهت همه است و ميخواد استقلالشو نشون بده و من هميشه بخاطر استقلال نداشته اش ذوق مي زنم .حالا ديگه كمتر موقع راه رفتن زمين مي خوره و تعادلشو خوب حفظ ميكنه .

اينطوري بگم كه همه چيز رو مي فهمه و ميشناسه و هرچي بخواي مياره و انجام ميده . من و بابايي بد جوري ذوق كارهاشو مي كنيم . خيلي احساساتي و محبتي است . هميشه يا در حال بغل كردنه يا بوسيدن يا بوس فرستادن (نمي خوايين بگين كه از ما ياد گرفته؟؟؟ ).

من به پانيا از هشت ماهگي شربت مينادكس ميدادم و حالا اثرشو دارم مي بينم چون بچه شاديه و سرزنده و خوب غذا مي خوره و اينها همه رو از مينادكس ميدونم چون هم آهن بدنش تأمينه و هم بقيه ويتامينها . عاشق سيب زميني سرخ كرده و هويج پخته به همراه گوشت مرغ است  . يك روز درميان هم براش اساره گوشت درست مي كنم و بهش مي دم خيلي دوست داره . ناگفته نماند كه بستني و موز هم خيلييييييييييييييييي دوست داره .

اما چون فعاليتش زياده آنقدرها چاق نميشه و وزنش نرماله  .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت
عکس


پ.ن-این عکسهای پانیا در روز تولد چهارسالگی پسر خاله جونشه.
که اون شب پانیا مریض بود و تب داشت برای همین لباس مهمونی شو زود در آوردیم تا خنک شه و تبش پائین بیاد ...اما شیطونیهاش سر جاش بود .
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت
پانیا اووووووووف شد ...

روز ۵شنبه ۶/۱/۸۸ چون پرستار پانیا نیومده بود اونو گذاشتیم خونه مامان شوشو و رفتیم اداره حدود ساعت ۱۱ بودکه من و بابایی رفتیم دنبالش تا اونو ببریم برای تزریق واکسن یکسالگیش  چند روزه که برای همین کلی استرس داشتم . بلاخره واکسنو زدیم جالب بود پانیا اصلا گریه نکرد یعنی فقط همون موقع تزریق و بعدش زود زود ساکت شد . من و بابایی هم به داشتن چنین دختر صبوری افتخار می کردیم و سرمون رو پیش همه مامان ها و باباها بالا گرفتیم . مرسی مامان .

اما خدا روز بد نیاره پانیا بعد از ۴۸ ساعت تب همراه با سرفه و ریزش آب بینی و کلا همه نشانه های سرماخوردگی  علاوه بر اسهال و حالت تهوع داشت بعد از تماس با دکترش متوجه شدم که این نشانه های عمومی واکسن mmr و یا سرخچه و سرخک و اوریون است و من و بابایی کمی خیالمون راحت شد ...

این روزها پانیا تمایل زیادی به بلند شدن و راه رفتن بدون هیچ تکیه گاهی داره از قرار معلوم متوجه شده که یکسالش شده و می خواد از همسن و سالهاش کم نیاره . خیلی جالبه با وجود اینکه اینقدر زمین می خوره دوباره میل به بلند شدن داره قربون سخت کوشی دخترم برم . برای همین تقریبا تمام خونه رو فرش کردیم

آخرین رکود قدمهایی که به تنهایی برداشته طبق شمارش های باباناصر ۱۸ قدم می باشد ...

این روزها پانیا بدون هیچ محدودیتی شیرینی و شوکولات می خوره و هرجا مهمونی میریم دیگه خودش شیرینی مورد علاقه اش رو از ظرف شیرینی برمی داره و اصلا تحمل اینکه حداقل برای حفظ آبروی ما چند دقیقه شیرینی توی بشقاب بمونه تا صاحب خونه تعارف کنه رو نداره  یکراست از ظرف شیرینی وارد دهان مبارک ایشون میشه ...

خیلی سعی می کنه حرف بزنه یه چیزهایی هم میگه . به بخاری میگه جیزه . به چشم میگه چش اما ... همه چیز رو با جیغ میگره ...

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت
تولد یکسالگیت مباررررررررررررررررررررک
 

سوم فروردین ماه پارسال تو متولد شدی و فصل جدیدی از زندگی را برای ما گشودی ...

تولدت مبارک دخترم Balloons

سه روز بعد از بهار،خدا به من لطفي نمود

بهار جاودانه اي به خانه من رو نمود

پانیا شد از سوي حق،‌ الهام بخش زندگي

گويي كه بي رويت گلم،‌ درخانه ام نوري نبود

سردي فصل برف و يخ،‌ در خانه ام از بين رفت

از آن زماني كه رخت، در خانه ام گرمي فزود

همچون گل شب بو تو را درخانه رويت ميكنم

از بوي تو اي نازنين جنت به ما گشته فرود

صد سال گر سوي خدا شكر تو را آرم بجا

كم هست اي زيباي من شب تا سحر بردن سجود

اي نوبهار سبزمن،‌ اي نونهال عمر من

صدها بهارت آرزو دارم كه آيد همچو رود

خوش باشي و همواره سبز،‌ اندر حديث زندگي

جان مادر هستي و من دارم برايت صد درود

وقتي كه مي‌آيد ز ره،‌ اين روز سوم بهار

گويي دوباره ميشود در اين زمين جانم ورود

تبريك ميگويم تورا روز ولادت اي نسيم

خواهم ز درگاه خدا جانت شود پابند جود

 

دختر گلم تو زیباترین هدیه خداوندی و ما به خاطردسته گلی مثل تواز خداوند سپاسگزاریم(خدایا شکر)

پانیای من آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.پس بينظير باش

الهی که صد ساله شی  

آنان که همواره توBaby Girl را دوست خواهند داشت پدر و مادرت

عکسهای جشن تولد پانیای قشنگمو توی پستهای بعدی می زارم ...Photographer

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 3 فروردین1388 و ساعت
موشی کوچولو عید قشنگت مبارک

ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که پدرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تاساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری،حتی از کیف کلاس اولم

                           موشی کوچولو عیدت مبارک

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت
چه انتظار عجيبي

چه انتظار عجيبي !

تو بين منتظران هم ، عزيز من چه غريبي !

عجيب تر كه چه آسان ، نبودنت شده عادت

چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي

فقط نشسته و گفتيم ، خدا كند كه بيايي

 

تحویل سال نو مبارک -روز جمعه...

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در جمعه 30 اسفند1387 و ساعت
می خوام بزرگ شدنتو لمس کنم...

وقتی توی خواب با دیدن رویای زیبای تو از خواب بیدار می شم ، وقتی به چهره پاک و معصومت نگاه می کنم ، وقتی دستم رو می ذارم کنار دستای کوچولوت و  با انگشتای کوچیکت دستم و می گیری و گرمای دستات توی رگهام ، جریان پیدا می کنه ...
شرمنده می شم...
خدای بزرگ!! من بنده گناهکار تو !! باورکردنی نیست
خدایا با حضور پانیا، همه دنیا رو یک جا به من هدیه کردی ،
خدایا چگونه می تونم تو را سپاس بگم وقتی زیباترین و قشنگترین فرشته آسمونیت رو فرستادی اینجا، پیش من ، در آغوش من ؟
کاش همون لحظه دنیا متوقف می شد .. این قشنگترین و دوست داشتنی ترین تمام دقایق دنیاست..

دخترم می خوام تمام لحظات بزرگ شدنت را لمس کنم ..
با وجود تو سرشارم از شادی ، سرشارم از حس سرمستی و سرشارم از غرور
من مامان خوبی نیستم ، اما !!
شک نکن که تو بهترین و عزیز ترین و دوست داشتنی ترین دختر دنیایی

 از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را درریه هایم احساس می کنم، من تو را دوست می دارم..  آزادی تو مذهب من است ، خوشبختی تو عشق من است و آینده تو تنها آرزوی من است.

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت
عکس های ده ماهگی موشی کوچولو
 

 
  قاب عکس توست اما شیشه عمر من است  
تار موی توست اما ریشه عمر من است
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت
گذر زندگی

هیچ وقت تا به این روزها متوجه سرعت زندگی نشده بودم اینکه همه چیز خیلی قبل تر از آنکه به ما فرصت ثبت کردن بدهند سپری می شوند و ما - یا بهتر بگم من- همیشه دلتنگ لحظه هایی هستم که میگذرند اما خدا رو شکر تا به امروز از لحظه های گذشته ام به خیر و شادی یاد کرده ام . نمی دانم چه چیزی شاید عکس های پانیا که هر روز با روز قبلش متفاوت است یا ... دغدغه سرعت زمان  را برایم بوجود آورده است.

به هر حال توجه به سرعت زندگی باعث شده من قدر این روزها را بیشتر بدونم و سعی کنم از لحظه لحظه اش حتی از بی خوابی هاش کیف کنم.

این روزها تمام لحظاتم امیخته با حضور دخترم است حتی وقتی در کنارم نیست .  همیشه استرس و نگرانی و تشویش نسبت به خطراتی که تهدیدش می کنه مثل خوره توی تنمه . همیشه تا از تکیه گاهی می گیره و بلند میشه میگم نکنه بیفته و سرش بخوره به جایی ، نکنه بیفته و دست و پاهاش طوری بشه ، نکنه بیفته و ... وقتی غذا نمی خوره افسردگی می گیرم . امان از وقتی که مریض شه اصلا مثل یه مرده متحرکم و مثل یه مادر بی طاقت و کم تحمل می شم که علاوه بر احساس گناه ، احساس بی لیاقتی و بی کفایتی و ... دارم  البته بابایی هم درست مثل منه اما یه ورژن پائین تر . 

در هر حال با تمام این اوصاف تمام این استرسها و نگرانی هاش به شیرینی عسله و حضورش آرامش دهنده است. وای که مرده خندهاشم .

حالا پانیای ما 5 تا دندون مرواریدی خوشگل داره که می تونه باهاشون چنان گازی بگیره که صدای خاله جون هفت تا خونه اونور تر برسونه  .( پانیا : آخی چی کیفی کردم تا تو باشی که دیگه بخوای دندونهای منو بشماری )

پانیا خیلی توی خواب وول وول می زنه با چشمهای بسته بلند می شه میشینه و سرش رو یه طرف دیگه می زاره و گاهی هم سرشو می زنه به تخت و دل ما می ترکه . اصلا پتو رو خودش نگه نمی داره و بلاخره شب یه طرف تخت می خوابه و صبح یه طرف دیگه بیدار میشه - برنامه ای باهاش  داریم ما - 

تازگیها دوست داره حرف بزنه:  بابا میگه . به دوغ میگه دوو . به کتاب میگه ک . وقتی هم چیزی می خواد به طرفش اشاره می کنی وقتی می گم اینو می خوای اونقدر خنده دار سرش رو به نشانه تائید تکون میده . خلاصه یه ادا و اصولی داره که خیلی شیرینه و بعضی وقتا منو و بابایی از خنده منفجر میشیم .

عاشق بچه هاست البته فقط بچه هایی که  ورجه و ورجه می کنن . چنان حالی می کنه واز خنده  غش می کنه که ما از خوشحالی اون می خندیم .

دیگه بگم که این روزها با پانیا نازنازی خنده بازاریه (البته منهای روزهایی که مریضه )

خصوصیات پانیا : حمام رو دوست داره - از تمیز کردن بینیش متنفر - از ماشین زیاد خوشش نمیاد - عاشق ایستادنه - همش با خودش حرف می زنه (انقدر ناززززززززززززززززززز)- دنبال همه گریه می کنه - بغل همه میره - وقتی تشویقش میکنی اونقدر خوشش میااااااااااااااااااااااااااااااد - همش میگه توجه توجه - به قول پرستارش "فضوله" - تازگی ها یاد گرفته عقب عقبی از تخت میاد پایین - عشقش ملیکاست (دختر خاله مهربونش)- خیلی زرنگه یعنی اینو من نمی گم همه اعتراف می کنن - شبها خیلیییییییییییییییییی دیر می خوابه

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت
هفتمین سالگرد ازدواجمان با شرکت پانیا جوجو

همسرم ، چون دوستت  دارم    

حتي آفتاب  هم كه بر پوستت بگذرد  ، من مي سوزم

پاييز از حوالي  حوصله ات كه بگذرد ، من زرد مي شوم

چشمان سبزت كه از كوچه  عبور مي كند ، عاشق مي شوم

و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند ، غريب مي مانم

وتنها وقتي گريه اي  گمان نمي برم در تو  ، من سبز مي مانم

كه نيلوفرانه دوستت مي دارم

نه مانند مردماني كه دوست داشتن را ، به عادتي كه ارث برده اند

با طعم غريزه نشخوار مي كنند

من درست مثل خودم ، هنوز و هميشه دوستت مي دارم

و اینبار بیشتر از همیشهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com و ...

از ارتفاع عشق به چشمان تو و دخترمان بوسه می زنم

و از تو متشکرم

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی. برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.  

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

مگر انسان از يک بهار، يک تابستان، يک پاييز و يک زمستان، چيزی بيشتر از چهار فصل دلنشين پرخاطره خوش خاطره آرزو دارد؟

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 23 دی1387 و ساعت
اولین محرم

کُلُ یَومٍ عاشورا وَ کُلُ اَرضٍ کَربَلا  

 فرا رسیدن ایام محرم و شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش را به محضر مقدس امام عصر(عج) و تمامی  شیعیان جهان تسلیت عرض مینمایم.

عزیز دل مادر ماه محرم شده و من این ماه رو خیلی دوست دارم من عاشق فرازهای زیبای زیارت عاشورا هستم. شما رو خدا در لابه لای همین فرازها و با زمزمه همین زیارت به من داد . تو درونم با همین زیارت رشد کردی و حالا لالایی ات السلام علی الحسین و ... شده است . عجین شو ، خو بگیر ، بیامیز با تک تک این لغات پر معنا اخت بگیر و بزرگ شو ...

ماه محرم نخستین ماه ازماههای دوازده گانه قمری و یکی ازماههای حرام است که در دوران جاهلیت و نیز در اسلام، جنگ در آن تحریم شده بود.
شب و روز اول محرم به عنوان اول سال قمری دارای نماز و آداب خاصی است که در کتاب شریف مفاتیح الجنان بیان شده است. وقتی بزرگ شدی با همدیگه می خونیم ...

محرم، ماه حزن و اندوه و عزاداری شیعیان در شهادت حضرت امام حسین علیه السلام است.

توی این ماه حوادث زیادی رخ داده که از همه مهمتر شهادت امام حسین علیه السلام ، شهادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ، حضرت علی اکبر و حضرت علی اصغر(طفل شش ماهه ) علیه السلام و خیلی اتفاقهای متاثر کننده . که بانی آنها کافران بی دین بودند دلم می خواهد تنفر و انزجارت رو همیشه نسبت به شمر و یزید داشته باشی اونوقته که می تونی محبت حسین رو در دلت جا بدهی .

روزها روز حسین، اشک ها اشک عزاست

اشجع الناس کجاست؟ عشق و احساس کجاست؟

شاخه ی یاس کجاست؟ دست عباس کجاست؟

یک طرف اشک پدر، یک طرف خون پسر

یک طرف زخم جگر، یک طرف یا ابتاست

دل من سوختنی است، اشک من ریختنی است

منم و اشک دو عین، منم و وای حسین

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 10 دی1387 و ساعت
عکس های هشت ماهگی پانیای عزیزم
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
خبر خبر خبردار

بر خبر  خبردا

نی نی دندون در آورده ... بلاخره دندون مبارکشون تشریف فرما شدند ...

پرنیای ما دندونش نیش زده و ما رو سرمست از خوشی کرده       

مباررررررکه عزیزم دوباره یه قدم رو به جلو برداشتی یه قدم سخت و دردناک اما مثل همیشه با صبوری و آرامش

دیروز وقتی مامانی داشته به پرنیا غذا می داده صدای قشنگ دندونشو در تماس با قاشق شنیده  ،دیگه بقیه شم که معلومه خوشحالی و شادی و جیغ و داد و قربون صدقه و...  وای که وقتی دندون قشنگ و مرواریدیش به لیوان می خوره دل آدمو آب می کنه

پرنیا در هشت و نیم ماهگی با وزن ۵۰۰/۹ کیلو گرم نیش زدن اولین دندون صدفیشو تجربه کرد.

امیدوارم با اون دندونهای قشنگت بتونی خوب غذا بخوری و همیشه تمیزو سالم نگهشون داری


پرنیا کوچولوی ما چهار دست و پایی (مدل سینه خیز) می کنه که بیا و ببین چنان سریع که به گرد پاش هم نمی رسی آخ قربون اداهاش بشم من .خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

عاشق را ه رفتنه البته رو پنجه پا ، همش میگه منو بلند کنید تا وایسم رو پاهام . دلش می خواد به همه چیز چنگ بندازه  و خیلی هم کنجکاو اینه که بعضی وقتها هم توی دردسر میفته یه وروجکی شده که نگو و نپرس .

انقدر با مزه و شیرین شده که دیگه حتی یه لحظه هم دوری ازش برام سخته اما چاره چیه ؟؟؟؟؟

همش دوست داره بغل باشه وقتی هم بغلش می کنی از خوشحالی لبهاشو می زاره روی صورتت و صداهایی از خودش در میاره طوری که انگار می خوادبخورتت . امان از وقتی که باباجونش (بابای مامان ) رو ببینه می زنه زیر گریه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتا وقتی که باباجون بغلش کنه بعد هم خدا روز بد نیاره تا اون بنده خدا رو از پا درنیاره نه بغل کسی میره نه میشینه فقط برو که رفتی و بازی و ... کلی خنده ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما بغل غریبه ها نمیره که نمیره ... 


|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 23 آذر1387 و ساعت
زیبا ترین احساسات یک مادر

 

BABY MINE

Dumbo

Baby mine do not you cry

Baby mine dry your eye

Rest your head close to my heart

Never to part,Baby of mine

***

Little one when you play

Do not you mind what they say

Let those eyes sparkle and shine

Never a tear,Baby of mine

***

From your head to your toes,baby mine

You are so sweet goodness knows,baby mine

You are so precious to me,cute as can be

Baby of mine,baby mine baby mine

فرزندم

دامبو

فرزندم گریه نکن

فرزندم اشکاتو پاک کن

سرتو بذار نزدیک قلبم

هیجوقت ازم جدا نشو،فرزندم

***

کوچولو وقتی بازی میکنی

توجه نکن اونا در موردت چی میگن

بذار چشمات از خوشی برق بزنه

اما هیچوقت گریه نکن فرزندم

***

از فرق سر تا نوک پات،فرزندم

خدا میدونه که خیلی خوشگلی،فرزندم

تو برام خیلی عزیزی،خیلی هم بانمکی

فرزندم،فرزندم،فرزندم

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
عکسهای شش و هفت ماهگی پرنیا
 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت
عکسهای چهار ماهگی عسلم

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت
عکسهای دو ماهگی پرنیا به همراه ملیکا
عکسهای دو ماهگی پرنیا با ملیکا دختر خاله قشنگ و مهربون و کپل پرنیا
 
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت
عکسهای یک و نیم ماهگی پرنیا موشی
عکسهای موش موشک وقتی که یک ماه و پانزده روزش بوده
 
ایشون هم مامانی منه که من و پرنیا خیلی دوسش داریم
 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت
عکس پرنیا در یازده روزگی (خواب خوابه)

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت
دختررررم روزت مباررررررک

امروز روز دختر است (تولد حضرت معصومه (ص) )این روز رو به دخترکوچولوی قشنگم تبریک می گم امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشه و همیشه مثل یه خانم خانمی کنه .

هر روز که می گذره به تواناییهای تو اضافه میشه و من خیلی خوشحالم . مثلا دیروز برای اولین بار بدون کمک ما تونستی غلت بزنی. البته یک ماهی هست که به تنهایی میشینی . دیشب هم برای اولین بار قصد داشتی چهار دست و پا کنی که یهو دیدم افتادی اما قربونت برم من اصلا گریه نکردی آخه تو دیگه حالا برای خودت خانمی شده .

اصلا اهل گریه کردن نیستی (بجز وقتهایی که تنها میشی   آخه همش دوست داری یکی کنارت باشه). بچه اجتماعی هستی و بغل همه میری . تازه خیلی هم خوش خنده ای . اینه که همه می گن" به مامانش رفته "

بعضی موقعها که یه غریبه باهات حرف می زنه به نشانه خجالت سرتو  پشت من قایم می کنی . 

قربون شیرین کاریهات برم  . بعضی وقتها چنان می زنی زیر آواز که من و بابایی از خنده قش می کنیم و ساکت میشیم تا تو حرف بزنی . با شیرین کاریهات دل همه رو بردی راستی که خوب بلدی دلبری کنی هاااااااااا 

موشی کوچولو !

 وقتی بابایی از بیرون میاد و تو ذوقشو می کنی و بی تابی بغلشو اونقدر خوشش میاد که نگو و نپرس

 هر وقت بابارو می بینی به نشانه بغل کردن دستاتو بالا میبری و خودتو واسش لوس میکن اون هم آی مرده لوس بازیه ... ای ناقلا خوب جای منو تو بغل بابایی گرفتی ها 

این مدلیه ؟بابا و دختریه باشه   ...

عاشق اسباب هستی مخصوصا اگه جدید باشه . همش چشت دنبال  آیفونه برای همین شبا بابایی اونو باز می کنه و می ذاره جلوت که باهاش مهندسی کنی  

اما من می دونم که تو دکتر میشی "جراح و متخصص قلب و عروق " اینو من مطمئن مطمئنم

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در جمعه 10 آبان1387 و ساعت

دلم تنگ است دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانیست

نمی دانم چرا در قلب من پائیز طولانیست

البته کار خوبی نیست که توی وبلاگ شاد یه کوچولو احساسات دلگیر مادرش باشه اما خوب من هم آدمم . بعضی موقعها دلم خیلی می گیره درسته که پیش نی نی بروز نمی دم اما خیلی چیزها دلمو میشکونه خیلی رفتارها مکدرم می کنه و بخاطر نی نی دم نمی زنم و نخواهم زد اما دلم می خواد تا نی نی بزرگ نشده و نمی تونه بخونه اینا اینجا باشه بعد حذفشون می کنم قبوله

مطمئنم این کار خیلی کمکم می کنه که زود ناراحتی هامو فراموش کنم

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت
پرنیا بهتر شده

خدا رو شکر  پرنیا بهتر شده ...

اسم بیماری که پرنیا به اون مبتلا شده بود  "رزوئولا "بود اینو از توی کتاب "من و کودک من " خوندم که نشانه های این بیماری ۴یا ۵ روز تب شدید و ناگهانی و بعد از آن ناگهان تب قطع می شود وبدن بیرون می ریزد به شکل سرخک با این تفاوت که سرخک از ناحیه گوش و صورت شروع می شود اما رزوئولا از ناحیه پشت و شکم شروع می شود و خطرناک نیز نمی باشد و بعد از ۲۴ تا ۴۸ ساعت دانه های از بین می رود و این بیماری باعث کم اشتهایی نوزاد می شود (پرنیا توی این چند روز ۲۰۰ گرم وزن کم کردLibra) و تنها نوزاد میل به مایعات دارد .

از اینکه بهتره خیلی خوشحالللللللللللللللللللللم

قربون نی ناش نی ناش دخترم برم من

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت
موش موشکم مریضه

فرو می بارد از چشم تر من                                                     ستاره در شب بی اختر من

در این دنیای وانفسا خدایا                                                       ترحم کن به حال دختر من

 سلام موشموشک :

چهار روزه که پرنیا کوچولوی ما مریض شده و خیلی بد حاله  خیلی ناراحتم و اصلا حوصله ندارم برای همین دیروز مرخصی گرفتم که پیشش باشم  . امروز هم انقدر فکرم مشغول بوده و کسل بودم که صبح داشتم می رفتم  اداره ، برای اولین بار تصادف کردم البته خدارو شکر ماشینه طوریش نشد اما خیلی ترسیدم . راننده ماشین مقابل اومد پایین و یه نگاه غضبناکی به من کرد و یه نگاه  ترحم آمیزی به ماشینش کرد وقتی دید که طوری نشده نمی دونم یه چیزی گفت و رفت من که نفهمیدم چی گفت چون شیشه های ماشین بالا بود و مثل اینکه اصلا دلم نمی خواست بشنوم فقط  بدون هیچ حرکتی نشسته بودم پشت فرمون ، اصلا نمی دونم چم شده بود که حتی سرم رو به نشانه عذر خواهی تکان ندادم احساس می کنم که خیلی بی نزاکتی کردم . اخه من همیشه از خود تصادف نمی ترسم بیشتر ازعلافی اون و از همه مهمتر از اینکه دورو بریها که رد می شن و تصادف رو می بینند بگن نگاه کن باز هم یه راننده خانم . از این حرف متنفففففرم .

تعریف از خود : البته به گفته اطرافیان من رانندگی مردونه و شجاعانه ای دارم  .

خلاصه از همه مهمتر اینکه اصلا تب پرنیا قطع نمیشه ، فقط هر از چند  گاهی کمی پایین می یاد . توی این چهار روزچند تا دکتر بردمش از بهترین دکترهای مشهدند (دکتر پراگمی ، دکتر یوسفی ، دکتر شاه فرهت ) اما هنوز که خوب نشده تازه همگی پیش بینی کرده بودند که بدنش می ریزه بیرون و از دیرزو بعد از ظهر بدنش شروع به بیرون ریختن کرده و مثل لکه های قرمز(شبیه به سرخک) چند شبه که نه پرنیا خواب داره نه من همش شبا توی خواب ناله می زنه و گریه میکنه

 دارم ازززززز غصصصصصصصصصصه میمییییییییییییییرم  خداااااااااااااااایا

پرنیان ناز مامانی قول بده که خوب غذاهاتو بخوری و زوده زود خوب بشی آخه منو بابایی خیلی دوستت داریم  اندازه آسمونها و زمین و...  

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت
بخاطر پرستار بی مسئولیت

سلام جیجر مامانی چطوریایی؟

چند روزه که پرستارت به علت بیماری (سردرد میگرنی و معده درد و ... ) دیگه نمی تونه بیاد پیشت و این روزها مهمون خونه مامانی و بعضی روزها که خاله جون مدرسه نداره خونه خاله جون Hippieهستی . خیلی سخته چون مجبورم صبح از خواب نازنازیت بیدارت کنم ، همین که بغلت می کنم فورا بیدار میشی البته از اینکه بیدار شدی خیلی خوشحالی و با چشمهای کنجکاوت از توی ماشین می خوای همه دنیا رو کشف کنی . قربونش بشم من

این چند روزه اینقدر مامانی با شما سرو کله  زده و بازی کرده که کلی بازی یاد گرفتی : دست می زنی ، نی ناش نی ناش می کنی ، مکعب های رنگی رو به هم دیگه می زنی و صدا می کنه و تو خوشت می یاد ، پشت سینی می زنی و مامانی نی ناش می کنه .از بازی دالی موشه هم خیلی خوشت میاد و از خنده قش می کنی .

دیروز هم پیش خاله جون بودی  وقتی اومدم خیلی ازت تعریف کرد و همش می گفت چه بچه باهوش و زرنگ و آرام و ... و من همینطور به داشتن تو افتخار می کردممم و باز افتخار می کردممم 

 

دیشب حدود ساعت ۴ شب بود که دیدم داری توی خواب نق میزنی و بی تابی میکنی وقتی بهت دست زدم دیدم وای خدای من چقدر تب داری فورا بابایی رو بیدار کردم و برات قطره تب بر و دستمال خیس آورد برای پایین آوردن تبت . آخه دیشب افتتاحیه آژانس هوایی عمو یاسی(شوشوی خاله جون آیدا) بود و همگی بعد از مراسم رفتیم سینما (که خیلی هم خوش گذشت )اما مثل اینکه شما اونجا سرما خوردی. وقتی شما مریض میشی خیلی احساس گناه می کنم.آخه من خیلی دوستت دارم

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در پنجشنبه 25 مهر1387 و ساعت
روزهای سخت
تو پر از زندگی هستی                 می ریزی خون توی رگهام
 
سلام کوچولو ی ناناز مامانی . الان دو هفته ای هست که من اومدم سر کار و شما توی خونه با پرستارت تنهایی اما خیلی نگرانتم اونقدر که روزی چندین بار زنگ می زنم خونه البته روزهای اول مامانی هم می یومد تا با پرستارت غریبی نکنی ، خدارا شکر توی این مدت با پرستارت آشنا شدی و با اون خوبی . اما چه کنم با تمام این اوصاف همه فکر و ذهنم توی خونه است . روزهای اول شروع به کارم خیلی برام زجر آور بود . شش ماه تمام شاهد ذره ذره بزرگ شدنت بودم با تو و درکنار تو ، تو رشد می کردی و من می بالیدم ، هر روز صبح تا چشات و باز می کردی منو میدی و با خندهات هر چی قند توی دنیا بود توی دلم آب می کردی اما این روزها دور از تو خیلی به من سخت می گذره
 و تواصعو بالحق و تواصعو بالصبر
 تو  قشنگترین بهونه برای تلاش من هستی گل همیشه بهارم دوستت دارم صبور باش و صبوری کن و بساز با نبودنم بساز با داشتنی هایت بساز با دایه ات بساز جان مادر
 
خدایا دخترم رو یکی یکدونه ام رو به تو می سپارم تو خودت حامی و پناه او باش و به من هم تحمل این ساعات دوری از او را عطا کن .
|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در یکشنبه 14 مهر1387 و ساعت
ما اومدیم
 سلام ما اومدیم  ، و از این همه اظهار لطف همه شما سپاسگذاریم

                               

                                   ایشون پرنیا دختر ناناز مامانی (دو ماهگی)                                        

                                  

البته پرنیا در حال حاضر ۶ ماهشه بعدا عکسهای کاملتری رو میزارم .

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت
نی نی به دنیا اوووووومد

دلها به شوق تو می تپند ، چشمها به نور تو روشن می شوند ، تو را به حکمت و عظمت و زیبایی و قدرتت قسم ، لحظات دخترم را مزین به شادی و سرور و ستایش یگانگی ات کن .

 چرا مستجاب نمی شوی        ببار ، ببار که باز باورت کنم       برای دیدنت لحظه شماری میکنم

شب قبل از تولد پرنیا شب خیلی سختی بود ؛پر از استرس،ترس از فردا  ، ترس از تولد زودتر از موعد ، اما برعکس من ، پرنیا خیلی آرام و ساکت اون شب را تا صبح سپری کرد مثل اینکه اصلا خیال بیرون اومدن نداشت (البته حق هم داشت هنوز تا زمان تولد واقعی اش ۲۰روز مانده بود)اون شب تنها نجواهای عاشقانه با معبودم منو آروم می کرد .

شبی ازپشت یک تنهایی غمناک و بارانی                تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

                   تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ... 

همیشه اون چیزی که میشنوی و یا حتی می بینی با اون چیزی که لمس میکنی خیلی فرق داره ، این بار این من بودم که لمس می کردم ، این من بودم که تجربه میکردم این من بودم که درد می کشیدم و با تمام قدرت می رفتم تا او را زمزمه کنم و می دانستم زود تمام می شود مثل تمام تجربه ها مثل تمام دردها و چیزی که می ماند نزول یک فرشته ، طعم شیرین یک وصال و جلوه مظاهر خداوندی بود .

آن روز تورا می ساختم از پاره های تنم                          تو را واژه واژه از اعماق دلم می ساختم

      تو ذره ذره ظهور میکردی                                                من تکه تکه زوال می یافتم

روز دوم فروردین ماه در بیمارستان بنت الهدی بستری شدم و بعد ازظهر روز سوم فروردین ماه ساعت ۴یک فرشته کوچولو با صدای گریه قشنگش از توی دلم بیرون اومد و رفت توی قلبم

فردای اون روز یعنی ۴ فروردین ماه مرخص شدم و به همراه بابای پرنیا و مامانی رفتیم خونه . (البته مامانی خیلی خیلی برام زحمت کشید پا به پای من و حتی جلوتر از من همه جا بود و مواظب ما بود . دلم می خواد بدونه که همیشه دوستش داشتم و دارم انقدر که نمی تونم حتی خستگی شو ببینم ) توی خونه خاله جون عفت و خاله جون لیلا و ملیکا منتظر ما بودند و  با اسپند از ما استقبال کردن. و تا شب همه خاله ها و دایی ها و عمه ها به دیدنمون اومدن یه حس غریبی داشتم دلم میخواد روزها و ماه های آینده از دور که به این روزها نگاه کردم اون احساس زیبا را بیان کنم همکنون قادر به بیان احساساتم نیستم

خدا رو شکر پرنیا زردی زیادی نداشت و بعد از چند روز برطرف شد ،خیلی بچه آروم و ساکتی بود اصلا گریه نمی کرد ، از ابتدا هم خوب شیر میخورد و همینطور داشت وزن می گرفت طوری که تا ۱۵ روزگی ۴۰۰/۱ اضافه کرده بود و دکتر علت دل درد هاشو پرخوری می دونست . ۷ روزگی نافش افتاد و ۱۰ روزگی مامانی بردش حمام و باباجون و دایی جون رضا توی گوشش اذان گفتند .

امروز فرشته هاي خدا پايين آمدند تا گونه هاي لطيفت را ببوسند.

امروز عنوان مادري بر سينه من حك شد .

امروز حس و عاطفه پدري در وجود و مهرباني پدرت شكوفا شد.

امروز نفسي تازه را در اين دنيا خواهي كشيد.

امروز شيره جانم را به تو هديه  كردم و اشك شوق را به پاكي وجودت تقديم .

امروز  لبريز از ذوق و هيجان هستم.

امروز وجودي را كه نيمي از من و نيمي پدرت هست را با لطف خداي بزرگ لمس  كردم.

امروز  آهنگ زندگي،صداي حيات،نواي بودنت را  شنيدم ،آهنگي متفاوت تر از هر بودني.

فردا چشمان پاك و معصومت خواب را از چشمان من و پدرت مي دزدد.

فردا سرنوشت مارا با تو مي آميزد و گره ميزند با لطف و موهبت خدا.

فردا براي تو تلاش خواهيم كرد.

امروز لبخند خدا نصيبم  شد.

امروز  با تو كامل تر شدم.

 چقدر ازبودن کنار تو لذت می برم

شنبه - سوم فروردین ماه ۱۳۸۷ (۲۲ مارس ۲۰۰۸- چهاردهم ربیع الاول ۱۴۲۹ هجری قمری )-  ساعت ۴ بعدازظهر - وزن ۱۰۰/۳ - قد ۵۰سانت

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت

" زندگي آرام است ، مثل آرامش يك خواب بلند . زندگي شيرين است ، مثل شيريني يك روز قشنگ . زندگي رويايي است ، مثل روياي يك كودك ناز . زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه باز . زندگي تك تك اين ساعتهاست ، زندگي چرخش اين عقربه هاست . زندگي راز دل مادر من ، زندگي پينه دست پدر است . زندگي مثل زمان در گذر"

امروز صبح که از خونه بيرون اومدم چشمم افتاد به درختان جوانه زده  يه جوري شدم ، ته دلم خالي شد، تلنگري خوردم اما اين رو ميدونستم که اين جوانه ها نويد بهار  نويد تولد نويد نشاط و سرمستي

 

 را به همراه داره  ، نويد بهاري که با تمام بهارهاي عمرم فرق داره وسالهاي رنگي آرزو  ...

عزيز دلم : هر روز که ميگذره شمارش برام سختر ميشه  ، دلم مي خواد زودتر از توي دلم دربيايي و بري تو قلبم تا هميشه پيشم باشي و بموني

امروز آخرين روزي که ميام اداره چون دارم مي رم مرخصي زايمان البته کمي زوده  اما دلم مي خواد کمي بيشتر استراحت کنم و از لحظه لحظه اين روزها لذت ببرم چون شايد و يا حتما اين حس را نتونم يک بار ديگه تجربه کنم .

دخترم از خدا بخواه اين سال را سال سرشار از سعادت و خوشبختي و سلامتي  براي همه و همه و همينطور براي بابا جون ،مامان جون ، خاله ها و عمه ها، دايي ها و عموها قراردهد و براي سلامتي خودت هم دعا کن

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها باتو باشد

 

|+|
نوشته شده توسط مامان سميه در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت